خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جز لبخند چیزی نگفت

       

    شما نوشته بودید حسین خاکی و خسته از خط برگشته بود و می خواست به قرارگاه برود. از یک راننده ی تانکر آب خواست که شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود. حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد.                                                  وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است. من آن راننده ی تانکر آب هستم، تماس گرفتم که بگویم: جز لبخند چیزی نگفت .من منتظر واکنش بودم ولی او فقط خندید.


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : راننده ,حسین ,
    جز لبخند چیزی نگفت

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده